
برای همین به پاریس رفته بود. همیشه آرزویش همین بود که یک بار هم که شده آنجا را ببیند.
گیلاسش را پر از شراب قرمز بوردو کرد، خوشمزه ترین نوشابه الکی جهان، و نرم نرم و آرام نوشیدش. پاریس سراسر نور و روشنایی بود. ایفل از دور پیدا بود و سن در زیر نورهای شهر لوندی می کرد. سیگارش را روشن کرد، وینستون لایتی که از پاریس خریده بود و حالا می فهمید که چه اندازه با سیگارهای وارداتی وطنی متفاوت است. دنیایش سرشار از لذت بود. برهنه پشت پنجره ایستاده بود و شادی شهر را تماشا می کرد. با خود اندیشید " حتی مردن در اینجا معنا پیدا می کند". گیلاسی دیگر برای خودش پر کرد و به سلامتی خود لب لب نوشید. چیزی دیگر از زندگی نمی خواست جز همین شب ِ سرشار از مستی و شادی. به تنش دستی کشید، تنش سرشار از زندگی بود، قوی و محکم، حالش دگرگون شد.
وقتش رسیده بود. روی میز که ایستاد سرش را به طرف سن چرخاند و آخرین جرعه گیلاس را مزه مزه کرد. این آخرین آرزوی زندگی اش بود.
صبح خدمتکار هتل او را با لیخندی بر لب حلقه شده بر طناب دید و هیچگاه نفهمید که چطور ممکن است طناب دار هم لبخند به لب آورد!
صدای زنگ تلفن که بلند شد زن در آرامش به طرف آن رفت. همیشه همینطور بود، می گذاشت تا جیغ تلفن گوش همسایگانش را هم کر کند؛ برایش مهم نبود. اگر کسی با او کاری داشت ، خب باید صبر می کرد. گوشی را که برداشت صدای مردی از آن طرف خط گفت که خواب بدی دیده است، نگران است و باید ببیندش.زن بی آنکه فکر کند که کسی سرش را می بیند یا نه، به علامت موافقت سری تکان داد و گفت منتظرم و گوشی را گذاشت.
به اتاق رفت و نگاهی گذرا در آینه کرد. دستی به موهای عسلی کوتاهش که در پیشانی ریخته بود کشید. از چهره خودش خوشش آمد. سیگار لایتی از پاکت سیگاری که روی تخت افتاده بود برداشت و روشن کرد و دود را در هوا رها کرد. عادت به فرو دادن دود سیگار نداشت و هیچ سیگاری را تا ته نمی کشید.
زنگ در به صدا درآمد. آرام رب دو شامبر حریر گلدارش را روی لباس خواب نازکش به تن کرد، هیکل خوش فرمش از زیر رب دو شامبر هم پیدا بود. زنگ دوم هیچ سرعتی در رفتارش ایجاد نکرد. با خونسردی به سمت در رفت و در را باز کرد. مرد با چهره ای پریشان و آشفته وارد خانه شد. سلامی کرد و لب زن را بوسید. زن پاسخی به سلام و بوسه نداد. لبخندی عشوه گرانه زد و به سمت اتاق رفت. مرد دنبالش روان شد، آشفته در آغوشش کشید و بوسیدش. زن اما خود را از آغوش او رها کرد. مرد لبهء تخت نشست و زن را نگاه کرد، نگاهی پریشان و هراسان. زن پشتش را کرده بود و در کمد لباسهایش دنبال چیزی می گشت. مرد نگاهی به زیر سیگاری انداخت که تعداد زیادی ته سیگار تا ته کشیده شده در آن بود.
چاره ای نبود؛ ماشه کشیده شد.
امشب حدود ساعت ۸ برای سومین بار در ده ماه گذشته در قوری را شکستم. جالبی قضیه این بود که هر سه بار به یک چیز فکر می کردم!
جانان من اندوه لبنان کشت ما را...
تو اتاق درست وسط گل قالی نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده بود توی دلش و دستانش را دورشان گره زده بود. گردنش را خم کرده بود و چشمهایش را روی زانوانش فشار می داد. دود سیگاری که لای انگشتان دستش بود به هوا بلند می شد. بزرگترین تصمیم زندگی اش را گرفته بود. نورخورشید از پنجره بزرگی که رو به باغ بود به او می تابید و سایه اش را درست کنار پاهایش پهن می کرد، سایه ای خوابیده با سری فرو برده در زانوها. صبح فردا که باز آفتاب وسط اتاق ولو شد، نور خورشید بود و دود سیگاری ناپیدا و سایه ای پهن شده روی زمین.
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام
پی نوشت: برای دوستی که روزی این غزل را برایم زمزمه کرد و این روزها وبلاگش را بسته است تا شاید مجموعه قصه هایش را به زودی بخوانیم. متن کامل این غزل مولانا را اینجا بخوانید.

چندی پیش ترجمه شعر "لولا شده به فراموشی مثل یک در" ریچارد براتیگان را از علیرضا بهنام نوشتم و در پی اعتراض دوستی به ترجمه علیرضا بهنام ترجمه همان شعر را از یگانه وصالی در دنباله نوشتم. خواننده عزیزی به نام فرزاد که متاسفانه هیچ نشانی از خود نگذاشته است در کامنتدانی آن مطلب اصل شعر را از سایت براتیگان برایم نوشته است. بد نیست شما هم آن را بخوانید:
"Hinged to Forgetfulness like a Door"
Hinged to forgetfulness like a door,
she slowly closed out of sight,
and she was the woman that I loved,
but too many times she slept like
a mechanical deer in my caresses,
and I ached in the metal silence
of her dreams.
"لولا شده به فراموشی مثل یک در"
لولا شده به فراموشی
مثل یک در
او به آهستگی بسته شد
دور از دیدرس
و او زنی بود که دوست اش داشتم.
اما چندین نوبت خوابیده بود
مثل آهویی مکانیکی در نوازش هایم
و من درد کشیده بودم در سکوت آهنین
رویاهایش
برگردان علیرضا بهنام
"دری لولا شده به فراموشی"
مثل دری که
به فراموشی لولا شود،
آرام آرام
از دیدم خارج شد،
و او زنی بود که دوستش داشتم.
اما چه بسیار شب ها که
مثل گوزنی مکانیکی در میان نوازش های من خوابید.
و من در سکوت آهنین رویاهای او
درد کشیدم.
برگردان یگانه وصالی
پس نوشت: تصویر اثر William Michaelian است
